مهربانو

دلنوشته

مهربانو

دلنوشته

مهربانو

اون روز که اعصابم از دست بچه‌ها خورد شده‌بود و داشتم واسه مادرم تعریف میکردم که بهار وقتی با پدرش یا با بچه‌هاس چیزیش نیست ولی تا منو میبینه شروع میکنه به بهانه‌گیری، لبخندی رو لباش نشست و یه نگاه خاصی بهم کرد و گفت بزرگ هم بشه همینه، بچه غم و غصه‌اش واسه مادرشه.

یهو بغض گلومو گرفت و یاد تمام لحظه‌های حساس و غم‌انگیز زندگیم افتادم که آغوش مادرم پناه دل غمزده‌ام بود.

خدایا ممنون بخاطر این نعمتی که واسه آدمیزاد قرار دادی. امیدوارم همه اونایی که دلشون غم داره سایه مادر بالاسرشون باشه و اگه نیست، هیچ وقت دلشون غصه‌دار نشه انشالله.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۶ ، ۰۸:۲۳
مهربانو مجیدی

زن در حالیکه با یه دستش پاچه های شلوارشو نگه داشته بود و با دست دیگه اش بینی و جلو دهنشو با گوشه روسریش گرفته بود از دستشویی بیمارستان اومد بیرون در حالیکه داشت زیر لب غر میزد«چقد دسشوییاش کثیفه، اصلا به نظافت اینجا اهمیت نمیدن، انگار مستخدم نداره این خراب شده، اه اه»

یک ساعت بعد

زن مستخدم در حالیکه یه جفت دستکش دستش بود و چکمه پوشیده بود و صورتش رو با ماسک پوشونده بود آخرین تی‌ها رو به کف دستشویی بیمارستان کشید و از دستشویی اومد بیرون در حالیکه زیر لب غر میزد« دستشویی رو مثل دسته گل تحویلشون میدی نیم ساعتم نمیتونن تمیز نگهش دارن، بعضیا چقدر کثیفن، اه اه»

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۱
مهربانو مجیدی
دوشنبه هفته پیش بازوی آرمان توی یه اتفاق شکست و این هفته چند روزی رو بیمارستان شهید بهشتی کاشان بستری شد. اونجا که بودم فهمیدم پرستارها و شاید همه آدم‌ها توی انجام وظیفه اشون به چند دسته تقسیم میشن.
یه دسته هستن که فقط به این فکر میکنن که ساعت کاری کی تموم میشه، تعهدی احساس نمیکنن و نیم ساعت یه بار ساعتشونو چک میکنن و آهی میکشن و از کندی گذر زمان گله میکنن.
یه دسته دیگه هستم که عین یه کامپیوتر دقیق برنامه ریزی شدن. بدون خستگی سر ساعت کارشونو انجام میدن و تو انجام وظیفه اشون کوتاهی نمیکنن اما همونطور که گفتم درست مثل ماشین عمل میکنن و یه قدم از وظیفه اشون بالاتر انجام نمیدن.
یه سری پرستارا هم بودن که قشنگ مشخص بود که چقدر عاشق کارشون بودن، علاوه بر اینکه دقیق کارشونو انجام میدادن سعی میکردن با شوخی و خنده و مهربونی یخورده از دردای مریض و استرس‌های همراه رو کم کنن.
اما پرستارایی هم بودن که بالاتر از عشق و علاقه، وجدان کاری بالایی هم داشتن. وقتی دستور پزشک رو اجرا میکردن به صورت و احوالات مریض هم دقیق میشدن و پیگیر حالش بودن. صرف اینکه چون دکتر دستوری در یه موردی نداده بیخیال نمیشدن و با دکتر در تماس بودن و چقدر خوب بود که همه پرستارا جزو دسته آخر بودن.
وجدان کاری چیزیه فراتر از علاقه، چیزیه که اگه داشته باشیش هم خودت پیشرفت میکنی و هم محیط کاریت رو بهتر میکنی.
من میخوام همینجا از پرستارای مهربون بیمارستان بهشتی بخش جراحی زنان خانم ابراهیم زاده و خانم نیشابوری و پرستارای با وجدان کاری بالا، خانم آقاپور و خانم آقایی تشکر کنم. شاید اصلا این متن رو نخونن ولی مطمئنم همیشه دعای خیر همه مریضا همراهشونه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۳
مهربانو مجیدی

حواسم به دو تا از حسرت‌های زندگیم نبود تا اینکه دو قسمت از کتاب‌باز را دیدم و حسرت‌ها خودشان را به من نشان دادند.

خیلی لذت‌بخش است که با چند نفر از دوستان یا اعضای فامیل نشست‌های ماهانه داشته باشیم و در این دورهمی‌های خانوادگی فقط و فقط درباره‌ی کتاب حرف بزنیم یا حافظ و سعدی بخوانیم و شاهنامه را مرور کنیم و همه‌مان روزشماری کنیم تا روز دورهمی برسد و هم را ببینیم و باز کتاب...

چیز لذت بخش دیگری که مهمان کتاب‌باز درباره‌اش حرف زد اینست که کسی را در خانه داشته باشی تا کتاب‌هایتان را با هم بخوانید و با هم درباره‌اش حرف بزنید و نظر بدهید و نقد کنید. 

وای که چقدر این هفته به این دو موضوع، که حسرت‌های جدیدم هستند فکر کردم و آه کشیدم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۱
مهربانو مجیدی

بخاطر علاقه‌ای که آرمان سال‌های قبل نسبت به نمایشگاه نوش‌آباد نشان داده بود امسال هم بردیمش. اما انگار امسال برایش تفاوت‌هایی داشت. با اینکه می‌دانست تمام آن مثلا جسدها و اسب‌های تیر خورده مجسمه و غیر واقعی هستند اما در هر قدم میگفت «میترسم، آدم بدها خیلی بدجنسند، دستمو ول نکنی»

هر جور بود قسمت‌های مختلف نمایشگاه را پشت سر گذاشتیم، اما به خرابه‌های شام که رسیدیم آرمان دیگر طاقت نیاورد و چشمانش را بست و با عجله خارج شد.

با خودم گفتم اینها که مجسمه بودند و غیر واقعی طاقت کودک دلبندِ من طاق شد، امان از دلِ...!!!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۲
مهربانو مجیدی

راستش صحبتشان که شروع شد احساس کردم شخصیتش به دلم نمی‌نشیند. با اینکه بزرگ است و بزرگیش در تصورم هم نمی‌آید، و با اینکه هر کدام از تابلوهایش به تنهایی خیره و خلع سلاحم میکند، اما جمله‌ی «من آدم متواضعی هستم، اینو همه می‌دونن» که در همان آغاز گفتگو بر زبان آورد، در ذهنم هایلایت شد و بعد از آن مدام جمله‌ی «مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید» جلوی چشمم، رژه می‌رفت.

البته تا پایان برنامه را دیدم و بعد از هر خاطره ای که استاد تعریف کردند بیشتر و بیشتر خودشان را دلم جا کردند. و ذوق و شوق مجری و سوالات جذابی که می‌پرسیدند در محبوب شدن استاد نزد من بی‌تاثیر نبود.

و بیشتر از همه آنچه برایم جذاب بود علاقمند شدن آرمان به تابلوهای استاد بود بطوریکه چشم انتظار پایان گفتگو بود تا بلکه دوباره آن تابلوها را ببیند و وقتی فهمید دیگر تابلوها نشان داده نخواهد شد و برنامه تمام شده بغض کرد. در اینجا باید از تکنولوژی و علی الخصوص گوگل تشکر کنم که توانست دل آرمانم را به دست بیاورد و او را شاد کند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۲
مهربانو مجیدی



از همون روز اول، هر بار که یکی از کارهات متفاوت با بچه‌های دیگه بود تو ناخودآگاهم میومد که حتما یه فرقی با بقیه داری. 

اما هر بار به خودم نهیب میزدم که همه مادرها درباره بچه‌هاشون این فکر رو میکنن. این نهیب خیلی وقتا پیش میومد،

مثلا وقتی دایی و پسردایی داشتن پلی‌استیشن بازی میکردن و اومدم صدات زدم تا بریم خونه، بلند شدی و گفتی «متاسفم، من دیگه وقت ندارم بیشتر پیشتون بمونم»

یا اون سری که تنهایی با وسایل تو مغازه آقاجون بازی میکردی وعزیزجون بهت گفت برو با بچه‌ها فوتبال بازی کن و تو بهش گفتی«اصلا کی گفته من باید فوتبال بازی کنم»

یا اون دفعه هایی که واست قصه تعریف میکردم و صدام رو برای هر شخصیت قصه تغییر میدادم، این تغییر دادن صدا رو دوست نداشتی و میگفتی«میشه لطفا قشنگ قصه رو تعریف کنی»

حتی الانم که با بهار عروسک‌بازی میکنم و صدام رو عوض میکنم تحملش رو نداری و بعد از چند دقیقه میگی«مامان کی تمومش میکنی»

آرمان گلم!

دفعاتی که به خودم نهیب میزنم که تو هم مثل بقیه‌ی بچه هایی زیاده، اونقدر کلمه‌های قلمبه سلمبه‌ای که استفاده میکنی زیاده که همه امون تعجب میکنیم این کلمه‌ها و اصطلاحات رو از کجا یاد گرفتی.

حالا بعد گذشت پنج سال، حالا که داری روزای خوب پیش‌دبستانی رو تجربه میکنی، بازم ناخودآگاهم میگه آرمان با بقیه بچه‌ها فرق داره و باید بگم که از این به بعد دیگه نمیخوام مقاومت کنم.

آره تو گل‌پسر من با بقیه فرق داری و همیشه کاری هست که با انجامش من و اطرافیان رو سورپرایز کنی. اصلا هر انسانی یه موجود منحصر به فرده، برات آرزو میکنم هیچ وقت سعی نکنی مثل بقیه بشی و همیشه همینجور منحصربفرد باقی بمونی.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۰۸:۵۷
مهربانو مجیدی

اخیرا در عروسی‌ها کسی را دعوت میکنند تا کار دی‌جی را انجام دهد. انواع و اقسام آهنگ‌ها را پشت سر هم پلی میکند و همه را وادار به تکان خوردن(!) میکند. این کار را میپسندم، حداقل از ارگ‌زن های قدیمی بهترند. چرا؟!

هفته پیش جشنی دعوت بودیم و آقای ارگ زن شروع کرد به زدن آهنگ‌های دهه شصت و هفتاد و با هر آهنگش خاطره ای را برایمان زنده کرد. تمام مدت عروسی به خاطراتم و سرعت گذر عمر می‌اندیشید، گاهی حتی بغض گلویم را میگرفت. با نگاه کردن به تکان خوردن(!)های بهار بود که جلوی فروریختن  اشکم را میگرفتم.به من حق می‌دهید که این مدل عروسی را نپسندم؟!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۰
مهربانو مجیدی

فروشنده‌ی عزیز! لطفا با همه‌ی ارباب رجوع‌ها به یک اندازه مهربان باشه. درست است یکی خریدارتر است و البته مایه‌دارتر اما میزان انسانیتشان ممکن است تفاوتی نداشته باشد و دلشان به یک اندازه دل باشد.

لطفا اگر خریداری آمد و قیمت یکی از کفش‌های مارک‌دارت را پرسید، حقیرانه به سرتاپایش نگاه نکن و نگو «قیمتش زیاد است و مناسب شما نیست» آن هم جلوی چشم بقیه مشتری‌ها. همین که قیمت را بگویی خودش متوجه می‌شود مغازه را اشتباه آمده، خودش متوجه فقرش می‌شود.

دل نشکنیم که عرش خدا به صدا در می‌آید و معلوم نیست این دل شکستن چه بلایی سر کار و سرمایه‌امان بیاورد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۵۴
مهربانو مجیدی

یادم است که زمانی که تازه با اینترنت آشنا شده بودم، یعنی نزدیک به پانزده سال پیش، به دوستانم گفتم من در آینده هیچ چیز از دنیا نمیخواهم به جز:

یک اتاق که بتوانم در آن دراز بکشم، یک در دو هم کافیست،

یک کامپیوتر، آن موقع‌ها گوشی هوشمند نبود البته،

و یک اینترنت نامحدود.

همین.

به دوستانم میگفتم اگر این‌ها را داشته باشم اصلا از آن اتاق کذایی بیرون نمی‌آیم و شبانه روزم را تا پایان عمر در همان اتاق سپری میکنم و از زندگی اینچنینیم لذت می‌برم.

تصورم این بود که اینترنت نامحدود همه چیز را جبران می‌کند. فکرمیکردم در اینترنت به منبع لایزال کتاب‌ها وصلم، میتوانم هر مدل دوستی خواستم پیدا کنم و در هر زمینه‌ای که دوست داشتم با آنها بحث کنم، میتوانم فیلم و عکس از همه جای دنیا حتی به صورت زنده ببینم، حتی به سفارش غذای اینترنتی هم فکر کرده بودم.

ازخدا ممنونم که آرزویم را برآورده نکرد. حالا با اینکه اینترنت دارم، سر و کله زدن و بازی کردن با بچه ها را دارم، هر روز یا یک روز در میان از خانه بیرون میرویم، اما با همه اینها زمان‌های زیادی دلم پر میکشد برای رفتن به باغ و بستان و کوه و دشت.

خودمان را هم بکشیم، در تکنولوژی غرق هم شویم، اما ته تهش این طبیعت است که با آغوش سبز و گرمش آرامش را مهمان دلهایمان میکند.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۸
مهربانو مجیدی