
وقتی بهش گفتم ده ساله دوست دارم شنا یاد بگیرم ولی هنوز فرصت نکردم، هم متعجب شد هم عصبانی. نمیدیدمش ولی از روی کلمههایی که تایپ میکرد حسشو میفهمیدم.
وقتی پرسید چرا زودتر نرفتی دنبالش، با خودم فکر کردم واقعا چرا؟! کار، زندگی، بچهها؟! به خودم گفتم یعنی تو این ده سال اندازه دوازده جلسه دو ساعته وقت نداشتی که صرف خودت کنی؟! خودت و علایق خودت؟!
یجورایی بهم دستور داد که هر چه زودتر یه دوره شنا ثبت نام کنم، پیگیر بود و ازم میپرسید، چند روز یه بار پیام میداد و از پیشرفتم خبر میگرفت و از تجربیاتش میگفت و همهی اینا باعث شد تا بالاخره به یکی از علایقم تا حدودی جامه عمل بپوشونم.
ممنون نرگس عزیزم!
با خودم فکر میکنم اگه تو همه دورههای زندگیم یکی مثل نرگس کنارم بود زندگیم چه فرقی با الان داشت.
من از اونایم که تازه یاد گرفتم که برای خوشحال کردن اطرافیانم اول از همه، و حتما اول از همه، بدون هیچ بهانهای باید خودم رو راضی و شاد نگه دارم.
کاش کمی جنبهی باخت داشتیم.
نمیدانم فقط در فرهنگ ماست یا همهجای جهان اینگونه آدمها پیدا میشوند که نمیتوانند باخت خود را قبول کنند و زمین و زمان را در عدم موفقیتشان مقصر میدانند.
نمونه بارزش همین بازیهای فوتبال است. تیم بازنده تمام سعیش را میکند تا برد حریف را به داوری و دستهای پشت پرده و غیره نسبت بدهد و آنقدر سند و مدرک برای حرفهایش جور میکند تا شادی طرفداران تیم حریف را از زهرمار برایشان تلختر کند.
یا مثلا همیشه دیدهایم که بعد از درآمدن اسم یکی از کاندیدهای ریاست جمهوری از صندوق رای، طرفداران کاندید بازنده آنقدر خبرسازی میکنند تا خوشحالی طرفداران نامزد برنده را تا آنجایی که میتوانند کوتاهتر کنند.
آنقدر از دستهای پشت پرده گفتهاند که دیگر اعتمادمان را به همه چیز از دست دادهایم.
و حالا، بعد از این همه خندیدن و حتی گریستن به استندآپهای کمدینهای خندانندهشو، مجید افشاری که خودم از طرفدارانش هستم، یک استوری میگذارد و باعث میشود باز هم ناامید شوم. آن هم بعد از آن همه اعتمادی که به خود رامبدجوان و تیم خندوانه داشتم.
لااقل میتوانم بگویم در این مورد مقصر خودم هستم. باید اینستاگرام رفتنم را کم کنم. مگر چند نفر ساعت یک بعد از نیمه شب استوری مجیدافشاری را خوانده اند؟!!
علت کم بودنم همین اینستاگرام خبیث است، و البته فیلم دیدن بیشتر و کتابهای نخواندهای که باید میخواندمشان.
جماعت عجیبی هستیم و در ربط دادن همه چیز به هم استادیم.
میتوانیم کشته شدن دختر بچهی هفت ساله توسط یک روانی معتاد را به فلسفهی حجاب و حجاب اختیاری و بد حجابی و چهارشنبه های سفید ربط دهیم.
میتوانیم کشته شدن زن جوان در زیر چرخهای تریلی پیکر شهدای دفاع مقدس را به فلسفهی شهادت و دفاع مقدس و وداع با پیکر شهدا و ... ربط دهیم.
کلا آدمهایی هستیم که به راحتی هر چیزی را به هم ربط داده و قضاوت کرده و حکم صادر میکنیم.
علتش را نمیدانم و نمیدانم از کی این مرض را گرفته ایم، کاش زودتر راه درمانی پیدا شود و حال همهمان خوب شود.
پینوشت:بدون عکس بهتر است.
حرف قشنگی زد
«زمانی نگران شو که پسرت شاد نباشد.»
من نگران بودم از اینکه دوست نداری در جمع بازی کنی.
دوست نداشتی به کلاس ژیمناستیک بروی و هر بار بهانه ای می آوردی و من فکر کردم شاید واقعا بنیه اش را نداری و زود خسته میشوی. فکر کردم شاید کلاس بازی و ورزش که در آن آزادتری را بیشتر دوست داشته باشی، اما آنجا هم نرفتی تا با بچه ها بازی کنی. خانه عزیزجان هم که میروفتیم تو بازی های ابداعی خودت را انجام میدادی و دوست نداشتی آنچه بقیه به تو دیکته میکنند انجام دهی. تمام اینها نگرانم میکرد. نکند این خصلتت در آینده به ضررت تمام شود.
اصرار داشتم که باز هم کلاس بازی و ورزش را ادامه دهی، مربی ها هم میگفتند بیاورش تا یخش باز شود. اما وقتی از تو پرسیدم چرا نمی روی با بچه ها بازی کنی و تو گفتی «اونها همه بچه کوچولوان!» کمی از نگرانیم کم شد.
چرا وقتی از تنهاییت لذت میبری نگران باشم؟! چرا وقتی با وسایل دور و برت چیزهایی میسازی و خوشحالی نگران باشم؟ چرا به زور تو را در کلاسی ثبت نام کنم که در آن عذاب بکشی؟ چه فایده دارد کلاس ها و بازی ها وقتی تو نخندی؟
هر وقت فکر میکنم با بقیه بچه ها متفاوتی و یک جورهایی خاص هستی به خودم نهیب میزنم که همه مادرها فرزند خود را خاص ترین میبینند.
نمیخواهم خاص باشی یا دانشمند یا ورزشکار، تو فقط بخند و شاد باش، دنیا در برابرت تسلیم میشود اگر شادی را انتخاب کنی.
مدتیه که مطالب تفرقه زیادی به ذهنم میرسه و دلم میخاد یه جوری ثبتشون کنم اما هر کاری میکنم نمیتونم بهشون سر و سامونی بدم. امشب تصمیم گرفتم دلم رو به دریا بزنم و بی سر و سامون بنویسم. پراکنده نویسی هم خودش یه سبکه به هر حال.
تولد پنج سالگی آرمان عزیزم رو پشت سر گذاشتیم. برای کادو خریدن هزار جور فکر به ذهنم رسید و در نهایت براش یه ست لوازم آشپزخونه خریدم. شاید مسخره به نظر برسه و همه این اسباب بازی رو دخترونه بدونن، خودم هم همین فکر رو میکردم ولی وقتی میدیدم که آرمان از بچگیش یه سره دوست داره با لوازم آشپزخونه از برقیا گرفته تا کفگیر و قابلمه بازی کنه گفتم چرا که نه. اما فقط خدا میدونه تا وقتی کادوش رو باز کرد چقدر استرس داشتم و نگران عکس العملش بودم. البته عکس العمل اولیه اش همون بود که همه حدس میزنن، گفت مامان اینکه دخترونه اس، اما وقتی بازش کرد و اون همه قابلمه و اجاق گاز و چیزای دیگه رو دید چشاش برق زد و ازم تشکر کرد. تازه وقتی برق چشاشو دیدم یه نفسی کشیدم و خیالم راحت شد.
البته کنار این ست، باباش واسش کیسه بکس خرید تا یجورایی جبران دخترونه بودن کادوی من رو کرده باشه.
آرمان توی یه چشم به هم زدن پنج ساله شد و دارم آماده میشم که اسمش رو واسه پیش دبستانی بنویسم. دارم خودم رو آماده میکنم که تاثیر یه تربیت جدید رو توی رفتار پسرم ببینم و تعجب نکنم. دارم خودم رو آماده میکنم واسه یه مرحله جدید از زندگی. خودم که آماده شدم میرم سر وقت آماده کردن آرمان. از امروز دقیقا نود روز وقت داریم.
فکر میکنم فعلا واسه امشب بسه. بقیه ی پراکنده نویسی هام رو در پست بعدی ادامه میدم.
ممنون از همراهیتون
باورم نمیشود هنوز چنین آدم هایی وجود دارند. به شدت امیدوارم فقط همین یک عدد که هفته پیش مهمانش بودیم باقی مانده باشد و نسلشان منقرض شود.
چه آدم هایی؟ آدم هایی که انسان را با جملاتشان خالی میکنند. جملاتی مثل، وااای چقدر پیر شدی؟ چقدر صورتت چروک شده؟ چقدر به هم ریختی؟ چقدر موهات سفید شده؟...
شما باورتان میشود که کسی را بعد از دو سال ببینی و مهمان خانه اش باشی و بعد از سلام ،اولین جملاتش بجای "خوش آمدید" و "چقدر دلم برات تنگ شده بود" و "مشتاق دیدارت بودم" همین جملات خالی کننده باشد؟
بعد از گذشت یک هفته، هنوز هم در بهت و حیرتم!!!
برای خنداندن بهار کافیست سرت را برگردانی و بگویی"دالی" تا از خنده ریسه برود. آرمان اما خنداندنش سخت تر است، ترفندهای بیشتری باید به کار برد. به گمانم آدمیزاد هر چه بزرگتر میشود و جهانی که در آن زندگی میکند بیشتر میشناسد خندیدن برایش سخت تر میشود.
البته آدم بزرگ ها هم با هم فرق میکنند، بعضی راحتتر میخندند و بعضی عبوس تر و جدیترند. یک لطیفه تعریف میکنی، یکی بلند بلند میخندد و آن یکی یک "چه لوس!!!" نحویلت می دهند و لبش را کج میکند.
و باز به گمانم راحت خندیدن موهبتیست که بواسطه توجه به کودک درونمان نصیبمان میشود. اینقدر در خندیدن خسیس نباشیم.
کتاب زیاد میخوانم اما خودم را کتابخوان نمیدانم. اکثر کتاب هایی که میخوانم در ژانر رمان و داستانند. بیشتر داستان خوانم تا کتابخوان.
حدس میزنم اکثر کتابخوان های ایرانی هم شبیه من باشند، این را از لیست کتاب های پرفروش سال فهمیدم. البته در این لیست یک کتاب بود که داستان نبود، هنر شفاف اندیشیدن.
حالا که در حال خواندن این کتاب هستم میفهمم چرا جز کتاب های پرفروش سال شده است. این کتاب پر از اشتباه است. 99 اشتباه که همه ی ما در زندگی مرتکب میشویم در این کتاب لیست شده و در فصولی کوتاه علت این اشتباهات و راه مقابله با آنها بیان شده است.
یک مثال از یک فصل کتاب را در این پست می آورم شاید به خواندنش ترغیب شوید.
"فرض کنید یک رودخانه دو شاخه ی فرعی بزرگ و هم اندازه دارد. یکی از آنها روش تصفیه ی الف استفاده می کند که خطر مرگ بر اثر آب آلوده را از پنج به دو درصد کاهش می دهد. دیگری از روش تصفیه ی ب استفاده می کند که خطر را از یک در صد به صفر تقلیل می دهد، یعنی خطر کامل از بین می رود. خب، روش الف یا ب؟ اگر تو هم مثل بقیه فکر کنی، روش ب را انتخاب خواهی کرد، که احمقانه است، چون با روش الف سه در صد افراد کمتر می میرند و با روش ب فقط یک در صد کمتر. روش الف سه برابر بهتر است."
سرتاسر کتاب سرشار از مثال های اینچنین است. البته بعد از مطالعه کتاب کمی انجام کارها و تصمیم گیری برایتان سخت میشود که طبیعیست اما جلو اشتباهات زیادی گرفته میشود.